خاطرات شهر شوش – قسمت چهارم – پاییز دلنشین

[ad_1]


استاد جعفر دیناروند – رئیس مرکز بررسی های اجتماعی ایران اُنا: تغییرات فصل در شوش قدیم بسیار منظم بود.شاید باور کردنی نباشد که بادهای خنک بعد از تابستان را حس می کردیم.حتی اگر تقویمی نداشتیم باز متوجه ی تغییر فصل می شدیم.فصل پاییز از این نظر که گرمای تابستان را با خود می برد بسیار دلنشین بود.واقعا خنکی بعد از گرما معنی دار است.


آمدن پاییز آمادگی برای رفتن به مدرسه بود.من که تجدیدی نداشتم اواخر شهریور آماده ی رفتن به مدرسه می شدم.لباس جدید و دفتر و قلمی که با پول کار بنایی به دست اورده بودم تهیه می شدند.هنوز آثار کار بنایی روی دستم مشخص بود.چندین روز باید می گذشت تا پوست دستم ترمیم می شد.چهره ی آفتاب خورده هم مشخص بود.این مورد تنها برای من نبود که بسیاری از همکلاسی هایم این چنین بودند.گرچه بعضی پوست روشن تری داشتند و علت هم این بود که در بازار یا حرم فعالیت می کردند و در سایه بودند.


پاییز آغازی بر فعالیت های درسی بود اما وجود انواع بیماری ها هم دور از دسترس نبود.مالاریا که در تابستان شیوع بیشتری داشت با سم زدایی به وسیله ی مالاتیون تا حدود زیادی رفع شده بود اما تغییر هوا هم نوعی سرماخوردگی به دنبال داشت.کمبود شدید امکانات درمانی برای خود داستان ها دارد.


آمدن میوه های پاییزی هم در شوش برای ما مطلوبیت داشت.البته این بدان معنا نیست که در خرید میوه توانا باشیم بلکه بهانه ای برای سر زدن های غیر قانونی به باغ های احمد و علا بود.باغ علا پر از مارهای سمی بود و لذا ترس باعث می شد تا نتوانیم وارد آن شویم.بهترین میوه ها را در باغ احمد جستجو می کردیم.


البته تعریف نباشد اما من هرگز وارد باغ های مردم نمی شدم و فقط از دوستان استفاده می کردم.عجب میوه هایی بودند!!! هنوز مزه ی آن ها در دهانم ماندگارند.نه سمی بود و نه کودهای شیمیایی.نشسته هم می خوردیم و مریض نمی شدیم.پاییز با میوه هایش برای من مطلوب و دلنشین بود.


آغاز مدرسه هم داستان های بلندی دارد.خانه ی ما در آخراسفالت بود.نه وسیله ای که با آن سوار شویم و نه دوچرخه ای که از آن استفاده کنیم.پای پیاده از خانه که هنوز گلی و جاده که آسفالت نشده بود حرکت می کردیم.در دبستان آپادانا که امروز کنار اداره ی آموزش و پرورش است نظم فوق العاده ای حاکم بود.هر صبح صف و هر روز کنترل نظم و قانون بود.البته در مورد تحصیلات باید در زمانی مناسب صحبت کرد اما گذرا می توان پاییز را با درس خواندن گره زد.


کم کم آماده ی تغییر محل خواب از پشت بام به حیات خانه می شدیم.هوای مطلوبی بود.فضای اطراف شوش باز و پاکی آن نفس را چاق می کرد.پاییز از یک نظر هم برای ما دلخوری می آورد.جدایی از شاوور و رهایی از شنا کردنی که تقریبا پنج ماه ما را مشغول کرده بود.پاییز در شوش خاطره های فراموش نشدنی دارد.شاید نتوانم همه را بیان کنم و شاید هم نیازمند به کتابی مستقل باشد که اهلش نگارش  و مسئولش پشتیبانی کنند.البته که در مورد اول ،نگارش آن را آماده ایم اما مسئولش را گم نموده ایم.


نام پاییز با گل اندود هم در آمیخته است.جریان این موضوع بدین شکل است که با شروع پاییز نیاز به اندود کردن پشت بام ها احساس می شود.خدا رحمت کند مرحوم مستحفظ و مرحوم حیوری را که با کامیون های خود کمک دهنده ی مردم بودند.خاطرات گل اندود اوج انسانیت و همکاری مردمانی بود که با دلی پاک در کنار هم زندگی می کردند.خدا لعنت کند کسانی را که امروز تعصبات کاذب را مطرح می کنند و بین مردم تفرقه می اندازند.


پاییز و گل اندود برابر با تلاش هایی بود که می بایست قبل از بارش های تند پاییزی انجام گیرند.طبق معمول خیابان طالقانی که من در آنجا بزرگ شدم،آغاز گر این تلاش بود.پدر من را مامور می کرد تا به عمله بروم و کاه بیاورم.تصور این موضوع که پیاده یا الاغ از شوش به عمله رفتن آن زمان ساده نیست.راهی که امروز نزدیک است آن زمان بسیار دور به نظر می رسید.عمله کنار جاده نبود.


خطرات حیوانات وحشی هم وجود داشت.برای مثال یادم می آید که یک روز کفتاری را دیدم که ایستاده من را نگاه می کرد.از خال های روی بدنش که مادرم توصیف کرده بود شناختم اما چون گفته بود که این حیوان بعد از غروب قدرت می گیرد لذا نترسیدم و با چوب دنبال آن دویدم و وقتی فرار کرد شجاعت گرفتم.مارهای متفاوتی سر راه بودند و ما به وجود آن ها عادت کرده بودیم.


گونی های کاه را از خانه ی عمو در عمله ی تیمور می آوردیم و روی خاک های خریداری شده می ریختیم و مخلوط می نمودیم.کاری سخت بود اما چاره ای نبود.باید قبل از جمعه که مدرسه تعطیل می شد این کاه گل آماده می شد.رنگ آن می بایست تیره شود و حداقل چند روز تا یک هفته در این حالت بماند.


شاید مشخص ترین نکته در پاییز برای من نوع مردمانی باشد که در آن زمان در شوش زندگی می کردند.همه به کاه گل نیاز داشتند.خیابان ما که مخلوطی از عرب ها،لرها و دزفولی ها بود چنان صمیمی بودند که کار گل اندود را با همکاری انجام می دادند.برای توضیح بیشتر به طور مثال “ام عبدالزهرا” که کاه گل  داشت همه ی ما به کمکش می رفتیم و او فقط ناهار ما را که برنج و آبگوشت بود آماده می کرد.با اتمام کار خوردن غذای روی آتش و تلیت کردن چقدر لذت بخش بود.


پاییز دلنشینی همه ی دوستی ها و خلوص نیت ها بود.برای من که مدرسه جزئی از زندگی ام بود همراه با خاطرات مردمان صمیمی همیشه ماندگاری عجیبی دارد.باران های شدید پاییزی انتظاری بود که داشتیم.باران هایی که گاه روزها طول می کشید و هوا را لطیف و صاف می کرد.پاییز فصل همه ی خوبی های ما بود.ایکاش بار دیگر آن پاییز را لمس کنم.

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *